
کودک بودم.سه یا چهارساله.همراه خواهرانم. آنها هم کودک بودند. با پدرو مادرم به مطبت آمدیم. پدرم می گوید: "مطب آن روزها در خیابان سیمرغ، خیابان ولیعصر نرسیده به سه راه جمهوری بود." راستی یادم آمد. می خواستیم یکی از واکسن هایم را بزنی. آن زمان را دقیق یادم هست. شب بود. نوبت ما قبل از کودکی بود که با چشمانی گریان در حالی که در بغل پدرش بود از اتاق تو بیرون آمد. می گفت: " آمپولت را می خواهم. می خواهم وقتی بزرگ شدم تورا آمپول بزنم."
به تو گفت دکتر، این جمله اش را هیچ وقت فراموش نکردم. وحشت کرده بودم. چرا که نوبت من بود تا به من هم آمپول بزنی. به اتاقت آمدیم. واکسن را زدی، یادت هست. با خودکار آبی دور محل واکسن را دایره ای کشیدی. گفتی " اینجا را زنبور نیش زده است." یادت هست. این جمله را هم فراموش نکردم. چرا که در ماشین به مادرم نشان دادم و گفتم اینجا را زنبور زده است. این ها خاطرات باقی مانده من از توست دکتر. راستی هنوز هم بعد از سال ها دفتر واکسنم را دارم. خواهرانم نیز دارند و حتی برادر کوچکم. چرا که کارت آنها را درکنار کارت خود دیده ام. " دکتر احمد سیادتی" در کنارش شماره پرونده ام نیز قرار دارد 663369.
از همه مهمتر در داخل کارتم مهر توست دکتر. دکتر احمد سیادتی 2-001579
دیشب زمانی که مادرم گفت: "دکتر سیادتی فوت شد." جا خوردم، باورم نمی شد. این دومین خبرفوتی بود که در یک هفته مادرم از کسانی که می شناختم به من می داد. شوکه بودم. اما زمانی که تصویرت را در تلویزیون دیدم بیشتر شوکه شدم.چرا که چهره ای که از تو در ذهن داشتم با آن صورت همخوانی نداشت.اما صمیمیت و عشق تو همانی بود که با آن با واکسنت به من نیش زد. روحت شاد.